...
چه بگويم؟ سخنی نيست.
میوزد از سرِ اميد نسيمی،
ليک تا زمزمهيی سازکند
| در همه خلوتِ صحرا | ||
| به رهاش | ||
| نارونی نيست. |
چه بگويم؟ سخنی نيست.
پشتِ درهایِ فروبسته
شبِ از دشنه و دشمن پُر
| به کجانديشی | ||
| خاموش | ||
| نشستهست.
|
| بامها | ||
| زيرِ فشارِ شب | ||
| کج، |
| کوچه | ||
| از آمدورفتِ شبِ بدچشمِ سمج | ||
| خستهست. |
چه بگويم؟ سخنی نيست.
در همه خلوتِ اين شهر، آوا
وندر اين ظلمتجا
| جز سيانوحهیِ شومرده زنی | |
| نيست. |
ور نسيمی جنبد
| به رهاش | ||
| نجوا را | ||
| نارونی نيست. |
چه بگويم؟
سخنی نيست...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۸ ساعت 14:18 توسط رها
|