تبليغاتX
دریچه ای به سوی روشنایی

دریچه ای به سوی روشنایی

این خدا درست همان است که در روز هفتم به اسایش نشست زیرا آنچه را که آفریده بود نیکو می یافت...

اگر آدمی به گفته او گوش می داد ,ارابه اش در نخستین گردش چرخ باز می ایستاد...ما ارابه را به پیش خواهیم راند,

و اگر می خواهد که له مان کند, می خواهم که دست کم در حرکت باشد...

"جان شیفته/رومن رولان"

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 23:49  توسط رها  | 

دنیای امید...

عید زیبا بود و امید عیدی گرفتن

خرداد زیبا بود و امید سه ماه تعطیلی

پاییز زیبا بود و امید دیدن دوباره همکلاسیها

این سال دیگه میریم راهنمایی. دو سال دیگه میریم دبیرستان.





یکسال دیگه دیپلم و

مدام این جمله روی زبونمون بود.

وقتی بزرگ شدم... وقتی بزرگ شدم...

با هر نوبرانه چشمها رو میببستیم و آرزو میکردیم...

چقدر آرزو داشتیم.





دنیا دنیا امید





روزی که نوبرانه زردآلو بود و چشمها رو بستم و خواستم در دل آرزویی کنم و هیچ چیز از دل به زبان نیامد و فهمیدم بزرگ شدم

چشم رو باز کردم و نوبرانه زرد آلو در دستم و من بی آرزو. چقدر بزرگ شدن درد آور بود

بزرگ شدیم و هیچ نشد





حالا از مهر تا خرداد هر روز مثل دیروز و از خرداد تا مهر امروز مثل دیروز. هر سال که گذشت هیجان ها کم تر و کم تر شد.





سالها تکراری تر

کار و کار و کار برای هیچ

آرزو ها حسرت شد و ماند، بیم‌هایی که داشتیم که روزمرگی رو دچار نشیم شد زندگی، و فهمیدیم که زندگی چیزی نیست جز همانی که بزرگترها داشتن و ما می‌ترسیدیم از دچار شدن بهش

آخرین بزنگاه بود بزرگ شدن.

دیگه می‌تونستیم از خیابان ها رد بشیم.





ردشدیم بارها و بارها و بی پناه

خوشا روزهایی که نمی‌توانستیم و دست‌ها‌یم را به دست بزرگ و نرم پدر می‌دادیم و طعم تکیه گاه را می‌چشیدیم



بزرگ شدیم و همه شبها به تنهایی گذشت و خوشا شبهایی که به بهانه مریضی و ترس به تختخواب بزرگ و نرم پدر و مادر می‌لغزیدیم و خوش می‌خوابیدیم...





بزرگ شدیم و دستها به جیب رفت و روبروی دستگاه بی‌حس و سرد عابر بانک پول می‌گیريم،

و چه کیفی داشت ده تومانی و پنجاه تومانی هایی که از دست پدر می‌گرفتیم با لبخند.



دیگه نه امیدی به سال دیگه، نه به خرداد و نه به مهر.

تا بچه هستیم بزرگ شدن چه امید شیرینی است و بزرگ که می‌شویم بچگی حسرتی بزرگ.



+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 22:48  توسط رها  | 

من اینجا ریشه در خاکم

مثل همیشه ـ خنده ای تصنعی ـ ..اما من نگاه خالی اش را می خوانم .فهمیدن اینکه بر چشمان       بیرنگش غمی دیرین نهفته ,برای من که با او مدتها سر کرده ام  کار سختی نیست.

دوباره تلاقی نگاه هایمان. ــ نمی روم که بمیرم...! و دوباره خنده ای مصنوعی..

فرار از تمام گذشته ات...به کجا کوچ خواهی کرد؟برای چه؟به دنبال چه؟آزادی؟..!در سرزمینی که تعلقی به آن نداری..؟بهای گزافی نیست؟...فکر کرده ای اگر بروی...  ــ اشک امان نمی دهد... ـــ

       می فهمم حرفهایم بی فایده ست.مدتهاست که تصمیم خود را گرفته و عزم دل بریدن دارد...دل بریدن از چه؟مگر می شود از جایی که تک تک دلخوشیهایت,رنج هایت,و تمام سهم تو از زندگی ست دل کند و رفت؟سعی میکند از خودش دفاع کند.ـــ تا کی می خواهی اینجا بمانی به امید اینکه همه چیز روزی بهتر خواهد شد؟صبر تا کی؟تا تمام جوانیت که رفت؟تمام زندگیت در درد و بدبختی خلاصه شد؟...

حرفهایش را می فهمم.بیش از این عذابش نمی دهم.از خانه می زنم بیرون.وقتی بر می گردم او دیگر نیست..رفته است و من,از درد نبودنش تمام شب را تا صبح آنقدر گریسته ام که خوابم می برد...

 ....

پی نوشت:دلمان تنگ شده اقای فیلسوف لال.شمارا چه شد؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 16:59  توسط رها  | 

همه دوست دارند به بهشت بروند

اما کسی دوست ندارد بمیرد

بهشت رفتن جرات مردن می خواهد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 13:30  توسط رها  | 

ساعت ها را نگه دارید

بیهوده زیستن را

نیازی به شمارش نیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 21:18  توسط رها  | 

سرور زندگی سر کن

لباس سروری بر کن

بنه از سر کلاه یاس و نامیدی

به حکم زندگی طی کن

طریق عشق و اندیشه

بهارت را بهاران کن!

زمینت را گلستان کن!

که نوروز تو هر روزت

و هر روز تو نوروزت

 

سال نو مبارک!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 21:30  توسط رها  | 

تساوی

 

معلم پای تخته داد مي زد.

صورتش از خشم گلگون بود.

و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود.

ولی آخر کلاسي ها لواشک بين خود تقسيم مي کردند.

آن يکی در گوشه ای ديگر (جوانان) را ورق می زد.

چون معلم  های و هو  می کرد و با آن شور بي پايان

تساوي های جبری را نشان می داد.

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاريک

غمگين بود

تساوی را چنين بنوشت:

 

«يک با يک برابر است»

از ميان جمع شاگردان يکی برخاست

- هميشه يک نفر بايد به پا خيزد -

به آرامی سخن سر داد :

« تساوی اشتباهی فاحش و ومحض است»

نگاه بچه ها ناگه به يک سو خيره گشت

معلم مات بر جا ماند.

و او پرسيد:

 

اگر يک فردِ انسان واحد يک بود

آيا باز يک با يک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگين فرياد زد : آری برابر بود !

و او با پوزخندی گفت:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آن که

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود

 

آيا باز يک با يک برابر بود؟

معلم گفت : برابر بود .

 

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود

وان سيه چرده که می ناليد پايين بود؟

آيا باز يک با يک برابر بود؟

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

اين تساوی زير و رو مي شد

حال مي پرسم : يک اگر با يک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گرديد؟

يا چه کس «ديوار چين»ها را بنا ميکرد؟

يک اگر با يک برابر بود

پس که پشتش زير بار فقر خم ميشد؟

يا که زير ضربت شلاق له می گشت؟

يک اگر با يک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس ميکرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خويش بنويسيد:

«يک با يک برابر نيست»

 

 

خسرو گلسرخی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 14:0  توسط رها  | 

آزادی

 

برای پرنده‌ی دربند

برای ماهی در تُنگ بلور آب

برای رفیقم که زندانی است

زیرا، آن چه را که می‌اندیشد، بر زبان می‌راند.

برای گُل‌های قطع‌شده

برای علف لگدمال شده

برای درختان مقطوع

برای پیکرهایی که شکنجه شدند

                              من نام تو را می‌خوانم: آزادی

 

برای دندان‌های به هم‌فشرده

برای خشم فرو خورده

برای استخوان در گلو

برا ی دهان‌هایی که نمی‌خوانند

برای بوسه در مخفیگاه

برا ی مصرع سانسور شده

برای نامی که ممنوع است

                              من نام تو را می‌خوانم: آزادی

 

برای عقیده‌ای که پیگرد می‌شود

برای کتک‌خوردن‌ها

برای آن کس که مقاومت می‌کند

برای آنان که خود را مخفی می‌کنند

برای آن ترسی که آنان از تو دارند

برای گام‌های تو که آن را تعقیب می‌کنند

برای شیوه‌ای که چه‌گونه به تو حمله می‌کنند

برای پسرانی که از تو می‌کشند

                              من نام تو را می‌خوانم: آزادی

 

برای سرزمین‌های تصرف‌شده

برای خلق‌هایی که به اسارت در آمدند

برای انسان‌هایی که استثمار می‌شوند

برای آنانی که تحقیر می‌شوند

برای مرگ بر آتش

برای محکومیت عدالت‌خواهان

برای قهرمانان شهید

برای آن آتش خاموش

                              من نام تو را می‌خوانم: آزادی

 

من تو را می‌خوانم، به جای همه

به خاطر نام حقیقی تو

من تو را می‌خوانم زمانی که تیرگی چیره می‌شود

و زمانی که کسی مرا نمی‌بیند،

نام تو را بر دیوار شهرم می‌نویسم،

نام حقیقی تو را

نام تو را و دیگر نام‌ها را

که از ترس هرگز بر زبان نمی‌آورم

                              من نام تو را می‌خوانم: آزادی...

 

                                                             سروده‌ای از پُل الوار
+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 15:38  توسط رها  | 

...

چه بگويم؟ سخنی نيست.

می‌وزد از سرِ اميد نسيمی،


ليک تا زمزمه‌يی سازکند
 

در همه خلوتِ صحرا
  به ره‌اش
  نارونی نيست.

چه بگويم؟ سخنی نيست.

 

پشتِ درهایِ فروبسته


شبِ از دشنه و دشمن پُر
 

به کج‌انديشی
  خاموش
    نشسته‌ست.

 

بام‌ها
  زيرِ فشارِ شب
    کج،

کوچه
  از آمدورفتِ شبِ بدچشمِ سمج
    خسته‌ست.

چه بگويم؟ سخنی نيست.


در همه خلوتِ اين شهر، آوا
  
 

وندر اين ظلمت‌جا
 

جز سيانوحه‌یِ شومرده زنی
  نيست.

ور نسيمی جنبد


 

به ره‌اش
  نجوا را
نارونی نيست.

چه بگويم؟
سخنی نيست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 14:18  توسط رها  | 

 حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود ،

 اما افسوس که به جای افکارش

 زخمهای تنش را نشانمان دادند

 و بزرگترین درد او را بی آبی نامیدند...

                                            دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 13:27  توسط رها  | 

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشویم ؟

خانه اش ویران باد ...

من اگر ما نشوم ، تنهایم

تو اگر ما نشوی

خویشتنی

از کجا که من و تو

شور یکپارچگی را در شرق

باز برپا نکنیم ؟

از کجا که من و تو

مشت رسوایان را وا نکنیم ؟

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد ؟

چه کسی با دشمن بستیزد ؟

چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد؟...


پاینده ایران

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 15:36  توسط رها  | 

سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت، سرها در گريبان است

کسي سر برنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

 نگه جز پيش پا را ديد، نتواند،

که ره تاريک و لغزان است ...

  وگر دست محبت سوي کس يازي

 به اکراه آورد دست از بغل بيرون

که سرما سخت سوزان است

 نفس کز گرمگاه سينه مي‌آيد برون ابري شود تاريک

 چو ديوار ايستد در پيش چشمانت

نفس کاينست، پس ديگر چه داري چشم

 ز چشم دوستان دور يا نزديک؟

 مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چرکين!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 14:7  توسط رها  |