اگر آدمی به گفته او گوش می داد ,ارابه اش در نخستین گردش چرخ باز می ایستاد...ما ارابه را به پیش خواهیم راند,
و اگر می خواهد که
اگر آدمی به گفته او گوش می داد ,ارابه اش در نخستین گردش چرخ باز می ایستاد...ما ارابه را به پیش خواهیم راند,
و اگر می خواهد که
دوباره تلاقی نگاه هایمان. ــ نمی روم که بمیرم...! و دوباره خنده ای مصنوعی..
فرار از تمام گذشته ات...به کجا کوچ خواهی کرد؟برای چه؟به دنبال چه؟آزادی؟..!در سرزمینی که تعلقی به آن نداری..؟بهای گزافی نیست؟...فکر کرده ای اگر بروی... ــ اشک امان نمی دهد... ـــ
می فهمم حرفهایم بی فایده ست.مدتهاست که تصمیم خود را گرفته و عزم دل بریدن دارد...دل بریدن از چه؟مگر می شود از جایی که تک تک دلخوشیهایت,رنج هایت,و تمام سهم تو از زندگی ست دل کند و رفت؟سعی میکند از خودش دفاع کند.ـــ تا کی می خواهی اینجا بمانی به امید اینکه همه چیز روزی بهتر خواهد شد؟صبر تا کی؟تا تمام جوانیت که رفت؟تمام زندگیت در درد و بدبختی خلاصه شد؟...
حرفهایش را می فهمم.بیش از این عذابش نمی دهم.از خانه می زنم بیرون.وقتی بر می گردم او دیگر نیست..رفته است و من,از درد نبودنش تمام شب را تا صبح آنقدر گریسته ام که خوابم می برد...
....
پی نوشت:دلمان تنگ شده اقای فیلسوف لال.شمارا چه شد؟
اما کسی دوست ندارد بمیرد
بهشت رفتن جرات مردن می خواهد...
بیهوده زیستن را
نیازی به شمارش نیست...
سرور زندگی سر کن
لباس سروری بر کن
بنه از سر کلاه یاس و نامیدی
به حکم زندگی طی کن
طریق عشق و اندیشه
بهارت را بهاران کن!
زمینت را گلستان کن!
که نوروز تو هر روزت
و هر روز تو نوروزت
سال نو مبارک!!

معلم پای تخته داد مي زد.
صورتش از خشم گلگون بود.
و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود.
ولی آخر کلاسي ها لواشک بين خود تقسيم مي کردند.
آن يکی در گوشه ای ديگر (جوانان) را ورق می زد.
چون معلم های و هو می کرد و با آن شور بي پايان
تساوي های جبری را نشان می داد.
با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاريک
غمگين بود
تساوی را چنين بنوشت:
«يک با يک برابر است»
از ميان جمع شاگردان يکی برخاست
- هميشه يک نفر بايد به پا خيزد -
به آرامی سخن سر داد :
« تساوی اشتباهی فاحش و ومحض است»
نگاه بچه ها ناگه به يک سو خيره گشت
معلم مات بر جا ماند.
و او پرسيد:
اگر يک فردِ انسان واحد يک بود
آيا باز يک با يک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد : آری برابر بود !
و او با پوزخندی گفت:
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آن که
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود
آيا باز يک با يک برابر بود؟
معلم گفت : برابر بود .
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود
وان سيه چرده که می ناليد پايين بود؟
آيا باز يک با يک برابر بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
اين تساوی زير و رو مي شد
حال مي پرسم : يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گرديد؟
يا چه کس «ديوار چين»ها را بنا ميکرد؟
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم ميشد؟
يا که زير ضربت شلاق له می گشت؟
يک اگر با يک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس ميکرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خويش بنويسيد:
«يک با يک برابر نيست»
خسرو گلسرخی
برای پرندهی دربند
برای ماهی در تُنگ بلور آب
برای رفیقم که زندانی است
زیرا، آن چه را که میاندیشد، بر زبان میراند.
برای گُلهای قطعشده
برای علف لگدمال شده
برای درختان مقطوع
برای پیکرهایی که شکنجه شدند
من نام تو را میخوانم: آزادی
برای دندانهای به همفشرده
برای خشم فرو خورده
برای استخوان در گلو
برا ی دهانهایی که نمیخوانند
برای بوسه در مخفیگاه
برا ی مصرع سانسور شده
برای نامی که ممنوع است
من نام تو را میخوانم: آزادی
برای عقیدهای که پیگرد میشود
برای کتکخوردنها
برای آن کس که مقاومت میکند
برای آنان که خود را مخفی میکنند
برای آن ترسی که آنان از تو دارند
برای گامهای تو که آن را تعقیب میکنند
برای شیوهای که چهگونه به تو حمله میکنند
برای پسرانی که از تو میکشند
من نام تو را میخوانم: آزادی
برای سرزمینهای تصرفشده
برای خلقهایی که به اسارت در آمدند
برای انسانهایی که استثمار میشوند
برای آنانی که تحقیر میشوند
برای مرگ بر آتش
برای محکومیت عدالتخواهان
برای قهرمانان شهید
برای آن آتش خاموش
من نام تو را میخوانم: آزادی
من تو را میخوانم، به جای همه
به خاطر نام حقیقی تو
من تو را میخوانم زمانی که تیرگی چیره میشود
و زمانی که کسی مرا نمیبیند،
نام تو را بر دیوار شهرم مینویسم،
نام حقیقی تو را
نام تو را و دیگر نامها را
که از ترس هرگز بر زبان نمیآورم
من نام تو را میخوانم: آزادی...
سرودهای از پُل الوار
میوزد از سرِ اميد نسيمی،
ليک تا زمزمهيی سازکند
| در همه خلوتِ صحرا | ||
| به رهاش | ||
| نارونی نيست. |
چه بگويم؟ سخنی نيست.
پشتِ درهایِ فروبسته
شبِ از دشنه و دشمن پُر
| به کجانديشی | ||
| خاموش | ||
| نشستهست.
|
| بامها | ||
| زيرِ فشارِ شب | ||
| کج، |
| کوچه | ||
| از آمدورفتِ شبِ بدچشمِ سمج | ||
| خستهست. |
چه بگويم؟ سخنی نيست.
در همه خلوتِ اين شهر، آوا
وندر اين ظلمتجا
| جز سيانوحهیِ شومرده زنی | |
| نيست. |
ور نسيمی جنبد
| به رهاش | ||
| نجوا را | ||
| نارونی نيست. |
چه بگويم؟
سخنی نيست...
حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود ،
اما افسوس که به جای افکارش
زخمهای تنش را نشانمان دادند
و بزرگترین درد او را بی آبی نامیدند...
دکتر شریعتی
من و تو ما نشویم ؟
خانه اش ویران باد ...
من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم ؟
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم ؟
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد؟...
پاینده ایران![]()
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت، سرها در گريبان است
کسي سر برنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند،
که ره تاريک و لغزان است ...
وگر دست محبت سوي کس يازي
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سينه ميآيد برون ابري شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاينست، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چرکين!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...